مسافر کوچولوی من

5 ماه تمام

عزیزدلم روز 12 آبان ماه 5 ماه تمام شد که تو توی بدن من هستی ... با همه سختی ها و مشکلاتی که کشیدم ولی حس خیلی قشنگیه که تو هستی و لحظه شماری می کنم که به دنیا بیای ... مخصوصا" که جدیدا" تکونهای شدید می خوری و مامانت رو خوشحال می کنی ... تازه با بابا سهیل هم دوست شدی و برای اون هم کلی ورجه ورجه می کنی .... به هر حال امیدوارم  تو با سلامتی کامل و تو یه شرایط خیلی خوب به دنیا بیای و زندگی مارو زیبا تر کنی .
16 آبان 1391

اولین مسافرت

جوجه من روز دهم آبان بالاخره بابا سهیلت رضایت داد و به همراه عمه سپیده و محسن و امیرعلی وکوروش و کیمیا رفتیم شمال ... توی راه وقتی در حال خوردن جیگر بودم اولین بار بود که به صورت خیلی شدید تکون خوردی و کلی منو خوشحال کردی ...فکر کنم هم خیلی شکمو هستی و هم اهل مسافرت ... به هر حال رسیدیم و آب و هوای خیلی عالی بود ...توی مسافرت با من خیلی راه اومدی و کلی برام حرکتهای موزون انجام دادی ... به هر حال ممنون که با این شرایط کنار اومدی و ما سالم و سلامت برگشتیم به خونه البته با روحیه خیلی خوب .... دوستت دارم جوجه من   ...
16 آبان 1391

فسقلی من

کوچولوی من دیروز وقت دکتر داشتم و با وجود بارون شدیدی که می اومد بالاخره خودمونو به دکتر رسوندیم ... دکترت که خیلی خوش اخلاقه همه آزمایشها رو چک کرد و گفت که خدا رو شکر همه چیز روبراهه فقط مامانت یه کم پلاکت خونش پائینه که باید مراقب باشم .... بعد رسیدیم به وزن که بالاخره به وزن قبلی برگشتم (آخه میدونی من چند کیلو وزن کم کرده بودم ) الان 59 بودم ... بعدشم که صدای قلب تو وروجک و شنیدم که دکتر گفت همه چیز خدارو شکر خوبه ... به هر حال روزها می گذره و من به امید اینکه این 40 هفته تموم بشه و روی ماه تورو ببینم ...الان دقیقا" هجده هفته و شش روز سن داری .. تندی بزرگ شو و زود از شکم مامانت بیا بیرون ...منتظرم ...
3 آبان 1391

اولین حرکت

سلام پسر گلم امروز بعد از 17 هفته و 5 روز که از وجود تو توی بدنم گذشته بود ...به مامانت لطف کردی و اولین حرکتت رو انجام دادی ...حس خیلی خوبی بود نمیدونم گرسنت بود یا داشتی شیطونی می کردی ولی من از فرط خوشحالی کلی گریه کردم ... فکر کنم تو هم مثل مامانت پاهاتو خیلی تکون بدی  به هر حال از اینکه توی وجودمی خیلی خوشحالم و خداوند رو شکر میکنم میبوسمت ...
26 مهر 1391

چهار ماه تمام!!!!!!

پسر گلم دیروز بعد از کلی وقت که بابا سهیلت راضی نمیشد منو ببره سونو گرافی تا تورو ببینم ...راضی شد و ظهر جمعه رفتیم سونو ... وقتی صدای قلبت رو شنیدم انگار تمام دنیا رو به من دادن ...آخه من کلا" مادر نگرانیم !!!! بعد از اینکه صدای قلبت رو شنیدیم دکتر یک ربع تمام با دستگاه سونو تورو قلقلک داد و تو باز خودتو جمع کردی و نشون ندادی ...ولی دکتر گفت که احتمال 80% درصد گل پسره..... و گفت که 16 هفته تمام سن داری.. امروز صبح هم آزمایش غربالگری دادم و کلی خون ازم گرفتم تا از سلامت تو مطمئن بشم ... امیدوارم که این دوران سریع بگذره و تو سالم و سلامت به دنیا بیای و زندگی مارو شیرین تر از قبل بکنی ... میبوسمت ...
15 مهر 1391

حس جدید

عزیز دلم روز یکشنبه 26/6/91  رفتیم سونوگرافی دکتر شاکری که تنها جایی که تو هفته 11 می تونه جنسیت نی نی رو تشخیص بده ... بابا سهیل هم اومد داخل و دکتر همه اعضای بدن تورو به ما نشون داد ... خیلی حس قشنگی بود ...خیالم از اینکه همه چی سالم بود راحت شد ...صدای قلبت رو که شنیدم اشک تو چشمام جمع شد .... کف پاهای کوچولوت و دستات ، صورت قشنگت همه و همه رو دیدم ولی پاهات رو روی هم انداخته بودی و جنسیت رو نتونست تشخیص بده ...دکتر گفت که بریم با یک خوراکی خوشمزه تورو گول بزنیم تا پاهاتو باز کنی .... دو باره که رفتیم دکتر سریع گفت که تو گل پسر هستی .... حس خیلی قشنگی بود ... بابا سهیل که تازه باورش شده همش قربون صدقت می ره و از همین الان تورو ...
27 شهريور 1391

روزهای تلخ

عزیزکم روز پنجشنبه وقتی از خواب بیدار شدم متوجه یه سری از حالتهای بد درون بدنم شدم ...اینقدر ترسیده بودم که خدا می دونه ... بابا سهیل سر کار بود زنگ زدم و سریع اومد و رفتیم دکتر که سونوگرافی بهم داد تا از سالم بودن تو مطمئن بشم ....خدا می دونه تا نوبتمون بشه چقدر سخت گذشت ...عزیزم من چون قبلا" یه تجربه تلخ دارم خیلی حالم بد بود ... تا دکتر مارو صدا کرد ...رفتم و خوابیدم ...دکتر مرد حدود 45 ساله بود براش توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده !! اونم دستگاه سونو رو رو شکم من تکون می داد و هیچی نمیگفت ...داشتم قبض روح می شدم ... خیلی حالم بد بود ... تا صدای دستگاه و زیاد کرد و من صدای قلب تورو که شنیدم اشکام سرازیر شد ...خدا رو شکر .... دکتر گفت...
20 شهريور 1391

روز خوب

کوچولوی من امروز من اصلا" حالم بد نبود و بالاخره بعد از 2 ماه تونستم با میل غذا بخورم ....امیدوارم این روال تکرار بشه و دیگه از اون حال بد خبری نباشه ... تا بهتر و بیشتر بتونم به تو و مسائل مربوط به تو فکر کنم و همه چیز رو برای ورود تو عزیز آماده کنم .... خیلی دوست دارم به اتاقت ، وسایلت ، لباسات ، و خیلی از چیز های دیگه فکر کنم تا وقتی پا به این دنیا گذاشتی همه چیز برات آماده و مهیا باشه ....امیدوارم نی نی خوش اخلاقی باشی و همش برام بخندی ....عاشقتم ...
5 شهريور 1391

تعطیلات با نی نی

عزیزکم 5 روز تعطیل بود و ما طبق معمول به شمال دعوت شدیم !!!! ولی به خاطر وجود تو نازنین فعلا" از مسافرت کردن معذوریم  با این حال این چند روز رو خونه عمه سپیده گذروندیم با سختی هاش و حالت تهوع هاش ..... ولی با وجود امیرعلی کوچولو باز راحت تر گذشت ....روز آخر تعطیلات هم رفتیم باغ که من حالم خیلی خوب بود و کلی غذا خوردم ....فکر کنم تو خیلی اهل گردش و تفریح هستی و مامانت رو تو گردش اذیت نمی کنی ....به هر حال یک هفته دیگه هم گذشت و به تو نزدیک تر شدم                               &n...
31 مرداد 1391

روزها به کندی می گذرند

عزیزکم امروز دقیقا" 8 هفته و 3 روزته ... من با حال خیلی بدی این دوران رو می گذرونم ....تقریبا" می تونم بگم هیچی نمیتونم بخورم ...امیدوارم تو توی دل من حسابی به خودت برسی !!!!! ویار شدید به بو و دوست نداشتن غذا ها خیلی بده ...امیدوارم این مدت خیلی سریع تموم بشه ....راستی باید بگم که بابا سهیل هم خیلی به من کمک می کنه و روزشماری می کنه برای دیدن تو امیدوارم به امید خدا همه چیز به خوبی بگذره
23 مرداد 1391